تبليغاتX
چشم و گوش هستي

درباره‌ی توهم «با هم بودن»

ساعتی قبل فیلم «جنسیت و فلسفه‌»ی مخملباف را دیدم. فیلم تا نزدیک به انتهای آن، به نظرم کاملا معمولی می‌آمد تا این‌که پایان فیلم موجب شد که قید کاملا را از سر واژه‌ی معمولی بر دارم. من دستی در نقد فیلم ندارم و هر چه می‌گویم حس‌ام به عنوان یک بیننده‌ی آماتور است.

فیلم، داستان معلم رقص تاجیکی‌ است به نام جان که در روز تولد چهل سالگی‌اش، دست به حرکتی انقلابی علیه خود می‌زند و تمام چهار معشوقه‌ی خود را در سالن تعلیم رقص خود در یک زمان جمع می‌کند و صادقانه به همه‌ی آن‌ها نشان می‌دهد که تنها عشق زندگی‌اش نبوده اند. او کورنومتری به همراه دارد که لحظات تعشُق خود را اندازه می‌گیرد و این لحظات هنوز به چهل ساعت نرسیده اند پس او هنوز سالی یک ساعت نزیسته است. با هر کدام‌شان داستان آشنایی خود را دوره می‌کند و سپس هر کدام او را ترک می‌کنند. معشوقه‌ی چهارم او تحت تاثیر صداقت «جان»، چهار معشوق جوان‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید که من همه‌ی شما را با هم داشتم. همه او را ترک می‌کنند. معشوقه‌ی چهارم از جان می‌خواهد که برای او بماند اما جان معتقد است که «نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست» و این‌که عشق همیشه از اتفاقات پیش پا افتاده آغاز می‌شود و این‌که عشق، ابدی نیست و این‌که عشق، چیزی نیست جز نحوه‌ای معامله‌ی پایاپای و ما آدمیان تنهایِ تنهایِ تنهاییم. فلسفه‌ی جان، این بود: «می‌عشقم پس هستم» کورنومتر هم نشانه‌ی اندازه‌گیری طول هستی او بود اما در تجربه‌ی عاشقی‌های مدام دریافت که عشق، توهم بزرگی است زیرا عشق، ممکن نیست پس زیر پای هستی‌اش خالی شد و به «هیچ» رسید، هیچی که همان تنهایی بود.

 صحنه‌ی پایانی فیلم، جان را در ماشین خود نشان می‌دهد در حالی که شمعی در دست دارد و رانندگی می‌کند و به آکاردئون نواز دوره‌گردی می‌گوید: «چهل سالگیِ تنهایی‌ام را جشن گرفته‌ام» باران مدام می‌بارد و دوره‌گرد کور، با لهجه‌ی تاجیکی به فارسی شعر می‌خواند و می‌نوازد.   

من همیشه مفتون این جمله‌ی شریعتی بوده‌ام که: «دوست داشتن از عشق بالاتر است». در عشق، نحوه‌ای جنون، افراط، عدم دوام و در یک کلام توهم هست اما در دوست داشتن نحوه‌ای اعتدال، و احتمال دوام و واقع‌بینی بیشتر وجود دارد. می‌توان به حقیقت تلخ تنهایی ذاتی آدمی پی برد و در عین حال دوستدار کسی بود یا ماند اما نمی‌توان به آن پی برد و عاشق شد یا ماند، «نه، عشق ممکن نیست...»....

 

این مطلب را از یه وبلاگ گرفتم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط ليلي  | 
سلام بر رمضان

قوت جبرییل از مطبخ نبود

بود از دیدار خلاق ودود

به معنای این شعر فکر می کردم  ومیدیدم که نیروی من از

شیطان است نه از دیدار ودود وقتی روزه میگیرم سخت بی حوصله

می شم انگار روزه یه نوع خود شناسی است

بی حوصلگی درونم با روزه نمایان میشود

واقعیت پنهان من این است

پس میشه در اینه روزه خود را دید

وبه همتی از نیروی خود روزه

اب طراوتی بر خود بریزیم

و شست و شویی

TinyPic image

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط ليلي  | 
لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور !
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور !
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !

پیغام گیر سعدی :

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم

پیغام گیر فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر خیام :

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

پیغام گیر منوچهری :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!

پیغام گیر مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

پیغام گیر بابا طاهر:

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

وپیغام گیر نیما :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت  چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش  

پیغام گیر شاملو :

بر آبگینه ای از   جیوه  ء سکوت
سنگواره ای از  دستان   آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا   کلید واژه ای  از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :

ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان
                                   دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
                             به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز  کتمان

پیغام گیر فروغ :

نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
 
TinyPic image.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط ليلي  | 
FROGS
  قورباغه ها
 

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition .
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي کوچيک تصميم گرفتند که با هم مسابقه ي دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower .
هدف مسابقه رسيدن به نوک يک برج خيلي بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants . ...
جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند...

The race began ....
و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower .
راستش, کسي توي جمعيت باور نداشت که قورباغه هاي به اين کوچيکي بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as :
شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را بشنويد:

"Oh, WAY too difficult!!"
اوه,عجب کار مشکلي

"They will NEVER make it to the top."
اونها هيچ وقت به نوک برج نمي رسند.

or
يا:
" Not a chance that they will succeed. The tower is too high !"
هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست.برج خيلي بلنده

The tiny frogs began collapsing. One by one ....
قورباغه هاي کوچيک يکي يکي شروع به افتادن کردند...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher ....
بجز بعضي که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر مي رفتند...

The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one will make it!"
جمعيت هنوز ادامه مي داد,"خيلي مشکله!!!هيچ کس موفق نمي شه!"

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف ...

But ONE continued higher and higher and higher ....
ولي فقط يکي به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....

This one wouldn't give up!
اين يکي نمي خواست منصرف بشه!

At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top !
بالاخره بقيه ازادامه ي بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زياد تنها کسي بود که به نوک رسيد !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?
بقيه ي قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين کا ر رو انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal ?
اونا ازش پرسيدند که چطور قدرت رسيدن به نوک برج و موفق شدن رو پيدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که

  That the winner was DEAF !!!!
برنده ي مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is: Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart! Always think of the power words have.  Because everything you hear and read will affect your actions!
نتيجه ي اخلا قي اين داستان اينه که :هيچ وقت به جملات منفي و مأيوس کننده ي ديگران گوش نديد... چون اونا زيبا ترين رويا ها و آرزوهاي شما رو ازتون مي گيرند-- چيز هايي که از ته دلتون آرزوشون رو داريد !هيشه به قدرت کلمات فکر کنيد .چون هر چيزي که مي خونيد يا مي شنويد روي اعمال شما تأثير ميگذاره

Therefore:
پس:
ALWAYS be....
هميشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنيد !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشيد هر وقت کسي خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهيد رسيد !

Always think:
و هيشه باور داشته باشيد :
God and I can do this!
من همراه خداي خودم همه کار مي تونم بکنم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط ليلي  | 
انگاه که به کوه "توباد" رسیدم به سختی گریستم

کوه "تو باد "نیز وقتی مرا دید تکبیر گفت.

از او پرسیدم پیش از تو قبیله هایی اینجا بودند 

و رهگذرانی که من ایشان را می شناختم

اکنون بر سر ایشان چه امده است

تو باد گفت انها رفتند و سرزمین خود را به من سپردند

چه کس ایا در گذر زمان باقی می ماند؟؟!!

 از اشعار قیس بن ملوح (مجنون)

توباد:نام کوهی که قبیله لیلی در ان ساکن بودند

        

   TinyPic image

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط ليلي  | 
من اموخته ام

به خود گوش فرا دهم

وصدایی بشنوم

که با من می گوید

"این لحظه" مرا چه هدیه خواهد داد

نیاموخته ام

گوش فرا دادن به صدایی که با من در سخن است

و بی وقفه می پرسد

من "بدین" لحظه چه هدیه خواهم داد

 

 

        TinyPic image

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط ليلي  | 
ناخدا

کشتی عشقی

موجت بخیر

تو از بندر سربداران عشقی

و من ساحل بدست می گردم

دنبال کشتی که در من لنگر اندازد

تا بار نامه کنم

تمام هستی ام را

برای بندری که تو باشی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط ليلي  | 
گاه سر درگم ميشويم نمي دانيم قدم بعدي ما چه بايد باشد

و در كدام سمت و جهت بايد حركت كنيم

اين زماني است كه بايد توقف كنيم ،كمك بگيريم و استراحت كنيم

زماني است كه بايد هراس را رها كنيم،صبر كنيم

ابهام و سر درگمي را احساس كنيم وبعد ان را رها سازيم

راه خودش را نشان خواهد داد

قدم بعدي مشخص خواهد شد

نيازي نيست كه همين حالا ان را تشخيص دهيم

وقتي زمانش برسد ان را تشخيص ميدهيم

يعني بايد رها كنيم و اعتماد كنيم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط ليلي  | 

 

از تناقضهاي دل پشتم شكست

 

 

بر دلم جانا بيا دستي بمال

 

 

سالهاست در كشاكش زمين و اسمان مانده ام

 

 

به اندك جد و جهدي عقاب تيز پروازي مي شوم

 

كه اسمان جولانگاه من است

 

 

ا زماني نمي گذرد كه لذتي زميني مرا مي خواند

 

 و من از اوج اسمان فرود مي ايم

 

 

زمين را مزمزه مي كنم.

 

 

و انگاه در فراق اسمان مي مانم

 

 

بي تفاوتي رنگ روحم مي شود

 

 

دلتنگ اسمان مي شوم

 

 

و اين چرخه دوباره تكرار ميشود

 

 

.در هيچكدام قرار و ارام ندارم

 

 

نشست و برخاست با بزرگاني كه دوستشان ميدارم 

 

 

 موقتا سوالها وبيقراريهايم را تسلي ميبخشند

 

 

وبه اندك دوباره  زماني من مي مانم و يك دنيا بي قراري...........

 

 

 

 TinyPic image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط ليلي  | 

سالها از پي هم دويديم در طلب نوري از هم

.

غافل از اينكه در من وتو نوري نيست.

 

ما شعله ای در خود نیفروخته ایم

 

زحمتی نکشیده ایم

 

چه انتظاری از هم داریم؟!!!!!!!!!!

 

كوراني در پي هم .

 

كوري  عصا كش كور د گر . 

 

قصه دوستي هامان اينگونه است.

 

از هم خسته مي شديم ؛ مي رنجيديم

 

همديگر را متهم به بي مهري ميكرديم

 

وغافلانه همدمي ديگر جستجو ميكرديم

 

وباز قصه تكراري ديگر..............

 

 

حلقه كوران به چه كار اندريد

 

ديده بان را در ميانه اوريد

 

باشد كه اب را از چشمه جستجو كنيم و نور را از اسمان.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط ليلي  |