|
سر يكي از كلاسهائي كه خيلي دوستشون داشتم يه عا لمه از خدا وعشق وپروازو….حرف ميزدم خدا انگا ر حو صله اش سر رفت يا نمي دونم چي………..گفت حالا ببينم وقت عمل چكاره اي؟ انقدر كم اوردم كه سر همين كلاس گفتم سلام وسيلاب اشك……. اخر ساعت يكي از بچه هاي كلاس :اخه چه مشكلي شما رو اينقدر اذيت كرده؟؟ و بعد با حالت معصو مانه اي: خانم شما خيلي بي ظر فيتين اخه…. من وسط گريه هام مات ومبهوت از ضد حال خدا وا رفته بودم گير داده خدا جونم كاريش نمي شه كرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
حالا كه رفته اي بروچرا ولم نمي كني چرا يادتو با خودت نمي بري.دلم نمي ياد حتي محكومت كنم دلم نمي ياد بگم نامهربون بودي .چه شده است مرا چرا دلم براش مي سوزه من انگار اصلا براي خودم نيست كه ناراحتم انگار خواسته وناخواسته او رو له كرده ام خدا نكند خدا نكند
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
با تمام تلاش براي مثبت انديشي معناي دنيا را گم كردهام در عجبم كه آدميان از چه روست كه مي دوند .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
|
|