تبليغاتX
چشم و گوش هستي

رفته بودیم زایشگاه قراربود نوزاد بیاد بچه داداشم .همه می خواستند بچه را تحویل بگیرند برای من هم جالب بود بلاخره بچه را اوردند دعوا بود سر اینکه کی لباسشو تنش کنه من اما هر گز نگاه ان بچه را ازیاد نمی برم با بی زبانی می گفت : من کجایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بد جوری دلم براش می سوخت انگار خودم بودم دلم می خواست به من بگه از کجا امده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودش ایا میدونه؟؟؟؟؟ وتازگی با نوزاد خواهرم ضعف انسان را به تمامه می دیدم براستی انسان از کجا میاد ؟ الان کجاست ؟ کجا میرود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط ليلي  |