|
دانشمند : جوان چه ميكني اين وقت صبح کنار ساحل؟ جوان: ستاره دريايي به آب مي اندازم. صبح، هنگام پايين آمدن آب دريا ،آنان در ساحل گير كرده اند و مي ميرند . دانشمند: جوان ؛ طول ساحل هزاران كيلومتر است و تو نمي تواني همه آنها را نجات دهي . جوان، هيچ نمي گويد .خم مي شود ستاره اي دريايي از جلوي پاي مرد دانشمند بر مي دارد، به
سمت ساحل مي دود ، بر مي گردد به دانشمند مي گويد: براي اين يك ستاره دريايي كه فايده داشت !! و دانشمند ……….. راستي تو آيا چند ستاره دريايي به دريا انداخته اي ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
|
|