تبليغاتX
چشم و گوش هستي

چرا تازگي و طراوت عطر زندگيمون نيست

 

چرا غبار زدايي از دل و جان كار هر روزمون نيست

 

چرا بچه هاي خيابوني دلشون به لبخند ما خوش نيست

 

چرا شهدو شكر چاشني حرف و صحبتامون نيست

 

چرا نيايشامون پراز نور شعور نيست

 

چرا دلامون دلامون پراز عشق نيست

 

چرا خدا همه وقت مهمون دلامون نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

تو ميدوني چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اخه رنگ خدا  رنگ رنگ زند گيمون نيست

 

 

راستي رنگ خدا چه رنگيه؟

 

به من مي گي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط ليلي  | 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود.

 

ساكي مدام از پدر ومادرش مي خواست كه با نوزاد

 

تنهايش بگذارند. پدر ومادر سكي مي ترسيدند

 

نكند او از سر حسادت به نوزاد اسيبي برساند

.

اما در رفتار ساكي نشاني از حسادت نبود

 

ساكي با نوزاد مهربان بودو اصرارش براي

 

تنها ماندن با نوزاد بيشتر مي شد.بلاخره

 

پدر ومادر موافقت كردند.ساكي به اتاق

 

نوزاد رفت. لاي در باز مانده بود .

 

انها ساكي كوچولو را ديدندكه اهسته به

 

طرف برادر كوچكترش رفت .

 

صورتش را روي صورت او گذاشت

 

و به ارامي گفت  :

 

ني ني كوچولوبه من بگو

 

خدا چه جوريه؟؟؟؟

 

من داره يادم مي ره

                                          منبع : اينتر نت

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط ليلي  |