|
توي هوا راه مي رفتم گيج و منگ بودم و ديگر شك داشتم كه دنيا چقدر مرا مي خواهد و من چقدر دنيا را مي خواهم از ميان اين تاريكي دري هم گشوده نمي شد من سنتها را نفي مي كردم و سنتها مرا بعد از ان من در لاك خود خزيدم هيچكس مرا حمايت نمي كرد درستر انكه او مرا حمايت نمي كرد من بي فريادي در چاهي با حضور او پايين تر مي رفتم دستي دراز نمي كردم دستي بسويم دراز نمي شد نه حتي طنين خدا حافظي من مي رفتم كه مستقل شوم وابسته به هيچ چيز وابسته به هيچ كس بي اميدي و خوفي بايد همه پيوندها گسيخته باشد نه پايي بر زمين نه دستي بر ديوار نه لبي بر لب اينها وضعيت كودكي انسان است پختگي همان وضعيت اويخته و سكون در هواست
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
|
|