تبليغاتX
چشم و گوش هستي

..........يواش يواش همه چيز داره برام روشن ميشه. حتي وزن كارها رو هم مي تونم احساس كنم..............

 

ديشب وقتي داشتم ميرفتم طرف خونه : توي عباس آباد زني گفت و زدم روي ترمز.انگار كسي به من

 

 گفت مواظب باش! مواظب زنه باش! زنه جلو سوار شد و تا توي بلوار ميرداماد حرفي نزد. آنجا بودكه

 

گفت مرده شور همه دنيا و آدمهاي كثافتش رو ببره. گفت دلش مي خواد كه يه مرد پيدا بشه و گوش

 

 تا گوش سرشو ببره و راحتش كنه.من چيزي نگفتم تعجبم نكردم چون از اين جور مسافرها زياد ديده بودم .

 

توي بزرگراه مدرس كه پيچيدم گفت دو سال پيش شوهرش بهش گفته مي خواد بره سفر و معلوم نيست 

 

 كي بر ميگرده .گفت شوهره يه لاته بي سروپا بوده و الان دو ساله كه او و سه تا بچه اش رو توي اين جهنم

 

 بي در و پيكر رها كرده.گفت مطمئنه كه اون عوضي ديگه بر نمي گرده .بهش گفتم اگه اين حرفها رو براي

 

 اين مي زنه كه كرايه نده من كرايه نمي خوام .گفتمش من دارم ميرم خونه و براي رضاي خدا حاضرم او رو هر

 

جا كه مي خواد برسونم گمونم مي خواستم كار خوبي كرده باشم پرسيد گفتي واسه چي اين كارو مي كني گفتم

 

براي رضاي خدا بعد يكهو ريسه رفت انقدر بلند بلند خنديد كه پيشونيش خورد به داشبورد ماشين. گفتمش فكر

 

نمي كنم حرف خنده داري زده باشم گفت اتفاقا خيلي هم خنده دار بود گفت چطوره به اون خدات بگي از آسمونش

 

 چند تا اسكناس سبز واسه اين بيچاره بفرسته پايين اينو كه گفت دوباره خنده اش گرفت و بعد جدي شد و گفت

 

مشكل منو سه تا توله ام بابخشش سنار كرايه حل نمي شه جوون بعد چادرشو روي شونه اش انداخت و گفت ببينم

 

تو نمي خواي امشب خوش باشي ؟ اينطوري بهتره. هم تو خوش بگذرون و هم من چند تومن گيرم مي اد گمونم

 

اينجوري خداي تو هم راضي راضي باشه قبوله . توي يك فرعي پيچيدم و كفتم تو تا حالا چيزي در باره خدا شنيدي ؟

 

آينه كوچيكي از توي كيفش بيرون اورد و خودشو توش برانداز كردو گفت : يه چيزهاي شنيدم اما چيز زيادي نديدم

 

 اما اون نسناس گمونم هيچي نشنيده باشه منظورم شوهرمه خيليها رو مي شناسم كه هيچي از خداوند نشنيدن

 

گمونم خداوند هم چيز زيادي از من نشنيده اگه شنيده بود كه واسه يه لقمه نون مجبور نبودم هر شب يه جا

 

 باشم بعد بغضشو گرفت و گفت : اگه شنيده بود كه مجبور نبودم هر روز به بچه هام دروغ بگم كه دارم ميرم

 

 خريد.كنار خيابون ماشينو نگه داشتم و توي جيبهامو گشتم و هر چه تا آنوقت كار كرده بودم گذاشتم تو دستش

 

 حتي پول خردها رو گذاشتم تو دستش گفتم خيال كن خداوند من از توي آسمون اينا رو انداخته پايين مثل كسي

 

كه جن ديده باشه چند لحظه به من نگاه كرد و بعد پولها رو قاپيد از ماشين پياده شد و زل زد تو چشمام اشك تو

 

چشماش جمع شده بود قبل ازينكه در رو ببنده گفت" از طرف من روي ماه خداوند رو ببوس"چند خيابون كه رفتم

 

 حس كردم حالم هيچ خوب نيست ربطي به قضيه اون زنه نداشت حس كردم همين نزديكيها كسي مي خواد بميره

 

 و داره از من كمك مي خواد به طرز بدي اين حس رو داشتم و حتي بعضي وقتها صدايي هم مي شنيدم انگار ازته چاه

 

انگار از جايي تاريك صدا مثل وز وز مگس يا ناله جيرجيرك بود بعد كه صدا كلافه ام  كرد ماشينو كنار خيابون پارك

 

كردم و پياده شدم صدا انگار از گوشه پياده رو مي آمدرفتم كنار پياده رو و گوشهامو تيز كردم كنار ديوار قدم زدم

 

و مثل كسي كه پولشو گم كرده باشه زل زدم به زمين كمي جلوتر حفره كوچيكي رو توي ديوار پيدا كردم انگار صدا

 

از توي حفره بود روي زانو خم شدم توي حفره رو نگاه كردم سوسكي او ديدم كه به پشت افتاده بود و هر چه دست

 

 و پا مي زد نمي تونست برگرده تكه غذا توي دهنش بود و اونو رها نمي كرد دست بردم توي حفره و سوسك رو

 

 روي پاهاش برگردوندم سوسك از توي حفره بيرون اومد و يه راست رفت به سمت سوراخي كه كمي اون طرفتر

 

بود جايي كه چند تا سوسك كوچيك كنار سوراخ انگار منتظر مادرشون وایستاده بودند.............. 

 

 

              برگرفته از کتاب:روی ماه خداوند را ببوس

 

                    نوشته:مصطفی مستور

 

 

 

 

 

 

                                                                      تور

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط ليلي  |