|
انگار در چاهي گرفتارم .طعم مرگ را در روحم حس مي كنم دلم چيزي نمي خواهد چيزي مرا فرا نمي خواند روز را به شب مي برم وشب را به روز .از د ل خوشيهاي مصنوعي خسته شده ام همه فلسفه هاي زندگي برايم رنگ باخته اند سابق بر اين به كتابها دلخوش بودم وقتي دلم مي گرفت مي رفتم سراغ كتابفروشيهاي جلوي دانشگاه تهران وكتابي مرا به خود مي خواند ............................. بر منار اشنا ييها نمي سوزد چراغي اتش اندر تيرگي افتد كه اتش زد به جانم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 6:52 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
|
|