تبليغاتX
چشم و گوش هستي

ديروز با يكي از دوستان رفتيم دربند به محض حس هواي تازه طبيعت انگار

 

 مرا بلعيد با دستهاي توانگرش الودگي و غبار از من مي زدود 

 

 ارزو ميكردم كاش تنها بودم .گاه برگشتن دلسوزي عميقي نسبت به

 

هر كه ميشناختم وهر چه در اطرافم بود حس ميكردم 

 

  دلم براي كوهها ميسوخت براي ابها ،برای  درختها ، سنگها ،برای همه دوستانم، خانواده ام

 

برای همه چيز همه كس ،سيلاب اشكهايم روان شدند از اختیار من بیرون بودند

 

طبیعت به من هدیه داد برای لحظه ای خلسه ای داشتم

 

 

 

 

 

هان اي خلسه هاي اسماني زمين نوازي تان فزون باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط ليلي  |