|
از تناقضهاي دل پشتم شكست
بر دلم جانا بيا دستي بمال
سالهاست در كشاكش زمين و اسمان مانده ام به اندك جد و جهدي عقاب تيز پروازي مي شوم
كه اسمان جولانگاه من است ا زماني نمي گذرد كه لذتي زميني مرا مي خواند
و من از اوج اسمان فرود مي ايم زمين را مزمزه مي كنم.
و انگاه در فراق اسمان مي مانم
بي تفاوتي رنگ روحم مي شود دلتنگ اسمان مي شوم
و اين چرخه دوباره تكرار ميشود
.در هيچكدام قرار و ارام ندارم
نشست و برخاست با بزرگاني كه دوستشان ميدارم
موقتا سوالها وبيقراريهايم را تسلي ميبخشند وبه اندك دوباره زماني من مي مانم و يك دنيا بي قراري...........
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط ليلي
|
|
|